تبليغاتX
مگریز ز چشمم ، ای خیالش !


مرد مسنی به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر 25 ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می کرد فریاد زد : "پدر نگاه کن درختها حرکت می کنند. "  مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد. کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک بچه 5 ساله رفتار می کرد، متعجب
شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فریاد زد : " پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می کنند. " زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می کردند. باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد : " پدر نگاه کن باران می بارد،‌ آب روی من چکید. "

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: " ‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی کنید؟! " مرد مسن گفت : " ما همین الان از بیمارستان بر می گردیم ... امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند! "

+ نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

 منصوره گلی تولدت مبارک

ببخشید که یکم دیر شد. خودت که میدونی! دوشنبه میبینمت. 

+ نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 4:43 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت

هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت

دوزخ از تیرگی حال درون تو بود

گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت

(صائب تبریزی)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 10:37 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

در بازگشت از كليسا، جك از دوستش ماكس مي پرسد :

« فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟ »

 

ماكس جواب مي دهد :

« چرا از كشيش نمي پرسي؟ »

 

جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد :

« جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم؟ »

 

كشيش پاسخ مي دهد :

« نه پسرم، نمي شود. اين بي ادبي به مذهب است. »


جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند.

ماكس مي گويد :

« تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذار من بپرسم. »

 

ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد :

« آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم؟ »

 

كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد :

« مطمئناًً، پسرم. مطمئناً »

+ نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 11:53 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

میخواستم ی چیزی بنویسم اما پشیمون شدم   !!
+ نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

لاینل واترمن داستان آهنگری را می‌گوید که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شده بود، گفت: « واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده »

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد، او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.
اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود :

« در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکۀ فولاد را به اندازۀ جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست »

آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد :

« گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغۀ شمشیر مناسبی در نخواهد آمد »

 

باز مکث کرد و بعد ادامه داد :

« می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است : خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز، مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن »

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 10:44 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

مینویسم که یادمون نره

خونه شما و کلی حرف ...

مانتوی سفید من و تو که چیزی اندازت نشد

دروازه شیراز و 18 تیر و ترس تو ... آب انار محمد

آخه چراغ سبزه ... پلیس بی ادب و بداخلاقی که میگفت من بهت میگم وایسا یعنی وایسا

آیس پک با طعم توت فرنگی

اون چهارراه و کلی حرف شنیدن پلیسی که دعوامون کرد و میگفت 206، 206، 206 آیس پک میخوری؟  تو میگفتی نرو، بقیه هم یا بلند یا توی دلشون کلی چیز به من گفتن   

کی به تو گواهی نامه داده؟ 

همین.

 

فکر میکنی مریم صراف بتونه تشخیص بده کی اینا رو نوشته؟ 

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388ساعت 0:35 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

Truth - Calvin Klein

آآآآآخییییی، یادش بخیر ...

داشتم توی نت میچرخیدم که رسیدم به یه سایت معرفی عطر و ادکلن و ...

 و یادآوری خاطرات ...

ذوق خرید هدیه واسه عزیزترین

تقدیم با اضطراب هدیه به بهترین

باز کردن و کفشدوزکااااااااااا

سوتیه خود عطر فروشه بسته بندی اش کرد  

و نیم کیلو پرتقال پشت کاغذ کادو

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

Once upon a time, there was a king who ruled a prosperous country.

One day, he went for a trip to some distant areas of his country. When he was back to his palace, he complained that his feet were very painful, because it was the first time that he went for such a long trip, and the road that he went through was very rough and stony.

He then ordered his people to cover every road of the entire country with leather. Definitely, this would need thousands of cows' skin, and would cost a huge amount of money.

Then one of his wise servant dared himself to tell the king, "Why do you have to spend that unnecessary amount of money ? Why don't you just cut a little piece of leather to cover your feet?"

The king was surprised, but he later agreed to his suggestion, to make a "shoe" for himself.
There is actually a valuable lesson of life in this story

“ To make this world a happy place to live, you better change yourself - your heart; and not the world

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 10:48 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

تولدت مبارک خانووووووووووم

مینای مهتاب

دوست جونم

تولدت مباااااااااااااااااااااااااااااااارک

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 9:36 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

داد درویشی از ره تمهید

سر قلیان خویش را به مرید

گفت از دوزخ ای نکو کردار

قدری آتش به روی آن بگذار

بگرفت و ببرد و باز آورد

عِقد گوهر ز درج راز آورد

گفت در دوزخ هرآنچه گردیدم

دَرَکات جحیم را دیدم

خبر از آتش و زغال نبود

اخگری بهر انتقال نبود

هیچ کس آتشی نمی افروخت

زاتش خویش هر کسی میسوخت

زاتش خویش هر کسی میسوخت

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 3:25 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

اگر یک قورباغه تیزهوش و شاد را بردارید و داخل یک ظرف آب جوش بیندازید، قورباغه چه کار میکند؟

بیرون می پرد! درواقع قورباغه فوراً به این نتیجه میرسد که لذتی در کار نیست و باید برود!

حالا اگر همین قورباغه یا یکی از فامیلهایش را بردارید و داخل یک ظرف آب سرد بیندازید و بعد ظرف را روی اجاق بگذارید و به تدریج به آن حرارت بدهید قورباغه چه کار میکند؟

استراحت میکند...چند دقیقه بعد به خودش میگوید: ظاهرا آب گرم شده است و تا چشم به هم بزنید یک قورباغه آب پز آماده است.


نتیجه اخلاقی داستان!

« زندگی به تدریج اتفاق میافتد. ما هم میتوانیم مثل قورباغه داستانمان ابلهی کنیم و وقت را از دست بدهیم و ناگهان ببینیم که کار از کار گذشته است. همه ما باید نسبت به جریانات زندگیمان آگاه وبیدار باشیم .»


سوال؟

اگر فردا صبح از خواب بیدار شوید و ببینید که بیست کیلو چاق شدهاید، نگران نمیشوید؟

البته که میشوید! سراسیمه به بیمارستان تلفن میزنید: الو، اورژانس، کمک، کمک، من چاق شدهام!

اما اگر همین اتفاق به تدریج رخ بدهد، یک کیلو این ماه، یک کیلو ماه آینده و... آیا بازهم همین عکس العمل را نشان میدهید؟ نه! با بیخیالی از کنارش میگذرید.

برای کسانی که ورشکسته میشوند، اضافه وزن میآورند یا طلاق میگیرند یا آخر ترم مشروط میشوند! این حوادث دفعتاً اتفاق نمیافتد؛ یک ذره امروز، یک ذره فردا و سر انجام یک روز هم انفجار و سپس میپرسیم: چرا این اتفاق افتاد؟


« زندگی ماهیت انبار شوندگی دارد. هر اتفاقی به اتفاق دیگر افزوده می شود، مثل قطرههای آب که صخرههای سنگی را میفرساید.

اصل قورباغهای به ما هشدار می دهد که مراقب تمایلات خود باشید! »

ما باید هر روز این پرسش را برای خود مطرح کنیم: به کجا دارم می روم؟ آیا من سالمتر، مناسبتر، شادتر وثروتمندتر از سال گذشتهام هستم؟ واگر پاسخ منفی است بی درنگ باید در کارهای خود تجدید نظر کنیم.


خلاصه کلام

شاید این نکته رعب انگیز باشد اما واقعیت این است که هیچ ثباتی در کار نیست یا باید به جلو پیش بروید یا بلغزید و پایین بیفتید.

+ نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 6:16 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

بیشترین چیزایی که از سال 87 به یادم میاد؛

کار و قراردادهای کاری ...

یه درس نیمه کاره ...

هزاران درس کوچیک و بزرگ از زندگی ...

و اواخر نیمه اول سال و ماجرای بیماری یه دفعه ای خودم و پیش لرزه ها و پس لرزه هاشه ...

یه بیماری، یه ماجرا تا بهم خیلی چیزا رو ثابت کنه ...

مثلا ثابت کنه فاصله بین حرف و عمل میتونه خیلی زیاد باشه ... حرف از صبر و راضی بودن به رضای خدا و به وقت عمل، عجول بودن واسه رسیدن به خواسته ها و گفتن خدایـــــا آخه چرا من؟؟؟

مثلا ثابت کنه در بین جمع خانواده، دوستان و فامیل هم میشه تنها بود ... میشه دردی داشت که نشه جلوی آشنا فریادش زد ... نشه به هر دلیلی ...

مثلا ثابت کنه بعضی اوقات یه اتفاق میتونه هم امتحان باشه، هم تقاص گناه باشه و هم پله ای واسه رفتن به مرحله ای جدید از زندگی ...

مثلا ثابت کنه توی لحظات تنهایی، ترس و نگرانی شاید یه غریبه بهتر از هرکسی میتونه آرومت کنه ... یه غریبه بهتر از هرکسی میتونه درکت کنه ... یه غریبه میتونه خودش و نگرانی های زندگی شخصی اش رو کنار بذاره و در عوض شنونده درد دلهای شبانه ی تو باشه ... و تو هم میتونی براحتی واسه اون غریبه درد دل کنی ...

 و یه اتفاق ...

اون غریبه بشه گمشده پیدا شده زندگی تو ...

غریبه ای که تا چند وقت پیش حتی نمیشناختیش اما الان یکی از عزیزترین افراد زندگیته ...

غریبه ای که الان دیگه غریبه نیست ... یه دوست، یه همراه، یه همدم، یه همدل، یه یار و یه عزیزه دله ...

 سال 87 با تمام پستی و بلندی ها، دودلی ها، ترس ها و نگرانی ها، خوبی ها و بدی هاش یکی از بهترین دوران عمرم بود ...

و نیمه دوم 87 یه تحول ... نیمه آشنایی ... نیمه شناخت ... نیمه حضور ... نیمه خنده ها ... نیمه گریه ها ... نیمه تصمیم ... و نیمه خوب زندگی من ...

 سال 87 رو دوست دارم ...

سال 87 رو دوست دارم چون چندتا از بزرگترین امتحانات زندگی ام توی این دوران اتفاق افتاد ... با اینکه توی همش نمره خوبی نگرفتم و بدتر از همه جلوی خدا شرمنده شدم ... اما بزرگ شدن خودم رو به چشم دیدم ... بزرگ شدن خودمو حس میکنم ...

سال 87 رو دوست دارم چون یاد گرفتم از خدا تشکر کنم ... و این یادگرفتن رو مدیون تمام بدی ها، کمبودها، نگرانی ها و ترس هام ... شکر به خاطر داده ها، نداده ها و گرفته ها ... و چه لذتی داره این تشکر ...

سال 87 رو دوست دارم چون تو رو پیدا کردم ... تویی که میدونم دوستم داری و دوستت دارم ... و مهمتر از همه اینکه این دوست داشتن حقیقی ایه ... تویی که میتونم از نگاهت حرف دلت رو بخونم ... چیزی که باورم نمیشد یه روزی واسه ی منم اتفاق بیفته ...

 خدایا ممنونم ...

خدایا هزار بار شکرت.

+ نوشته شده در یکشنبه 2 فروردین1388ساعت 12:19 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

به آرامی آغاز به مردن می كنی ، اگر سفر نكنی

اگر كتابی نخوانی

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی

اگر از خودت قدر دانی نكنی

 

به آرامی آغاز به مردن میكنی ، زمانی  كه خود باوری را در خودت بكشی

وقتی نگذاری دیگران به تو كمك كنند

 

به آرامی آغاز به مردن میكنی ، اگر برده ی عادات خود شوی

اگر همیشه از یك راه تكراری بروی

اگر روزمره گی را تغییر ندهی

اگر رنگ های متفاوت به تن نكنی

یا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن می كنی ، اگر از شور و حرارت ، از احساسات سركش  و از چیزهایی كه چشمانت را به درخشش وا می دارند و ضربان قلبت را تندتر می كنند دوری كنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن میكنی ، اگر هنگامی كه با شغلت و با عشقت شاد نیستی آن را عوض نكنی

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی و اگر ورای رویاها نروی

اگر به خودت اجازه  ندهی كه حداقل یك بار در تمام زندگی ات ورای مصلحت اندیشی بروی

 

امروز زندگی را  آغاز كن !

 امروز مخاطره كن !

 امروز كاری كن !

 نگذار كه به آرامی بمیری !

 شادی را فراموش نكن !

شعری از پابلو نرودا  - ترجمه از احمد شاملو

+ نوشته شده در دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 10:49 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

یاد قلبت باشد یک نفر هست که این جا
بین آدمهایی ، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها ، به تو می اندیشد
و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است

مهربانم ، ای خوب!
یاد قلبت باشد یک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده
و شب و روز دعایش اینست ،
زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی
و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد 

مهربانم ، ای خوب!                                                                                                             یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که دنیایش را ،
همه هستی و رؤیایش را ، به شکوفایی احساس تو پیوند زده
و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد

مهربانم ، ای خوب!
یک نفر هست که با تو
تک و تنها با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور!
پر احساس و خیال است و سرور!

مهربانم ای یار!                                                                                                                  یاد قلبت باشد یک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش میبوسد
و دعا می کند این بار                                                                                                          که تو ، با دلی سبز و پر از آرامش ،                                                                                 راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید،                                                                                            به شب معجزه و آبی فردا برسی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت 0:44 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

 پی بردن به این راز زندگی ات را تغییر خواهد داد ...

 راز 10/90 باور نكردنی است ! تعداد اندكی از مردم از آن با خبرند و آنرا در زندگی روزمره به كار میبرند.

هر روز میلیونها نفر به ناحق از فشارها، مشكلات و رنجهایی در عذابند ... این آدمها چندان موفق بنظر نمیرسند.

روزهای بد، روزهای بدتری بدنبال خواهد داشت. بنظر میآید دائما وقایع وحشتناكی در حال وقوع است، استرس همیشه وجود دارد، از خوشی خبری نیست و روابط بین افراد در حال از هم پاشیده شدن است.

بهترین ساعات عمر با نگرانی ها و دلمشغولی های بیمورد  تلف میشود ... دوستی ها از بین می روند و زندگی بیرحم و كسالت آور بنظر می رسد ... و امكان لذت بردن از زندگی وجود ندارد.

 جملات بالا توصیف حالات روحی شما نیز بود؟ اگر اینطور است ناامید نشوید ... شما می توانید به انسانی كاملا متفاوت تبدیل شوید ... فقط كافیست به راز 10/90 پی ببرید و از آن در زندگی تان استفاده كنید ...

این راز میتواند زندگیتان را تغییر دهد  ...

 این راز چیست؟

10% زندگی همه ما اتفاقاتی است كه میافتد ...

اما 90% بقیه چه؟

90% بقیه هم عكس العمل هایی هستند كه ما به آن 10% اتفاقات رخ داده، نشان می دهیم.

این یعنی چه؟

 در واقع هیچ كدام از ما كنترلی روی 10% اتفاقاتی كه برایمان میافتد نداریم. ما نمیتوانیم جلوی خراب شدن اتومبیل مان را بگیریم، ممكن است هواپیمایمان دیر برسد و تمام برنامه های ما به هم بریزد، و یا ممكن است ماشین دیگری در ازدحام و شلوغی خیابان راه ما را بند بیاورد ... بله  این عكس العملهای ما است كه 90% بقیه اتفاقات را شكل میدهد ... تو هیج كنترلی روی چراغ راهنمایی رانندگی نداری كه كی قرمز است یا كی سبز میشود اما میتوانی عكس العمل خود را در مورد چراغ قرمز كه طولانی بنظر میرسد كنترل كنی ... با كنترل خودت در مواقع لازم مانع از مورد تمسخر قرار گرفتن توسط دیگران خواهی شد.

 مثالی میزنم :

تو در حال صرف صبحانه با خانواده هستی كه دست دختر كوچكت به فنجان چای میخورد و همه آن روی لباست  میریزد! خوب تا اینجا كنترل اوضاع دست تو نبود و تو نمیتوانستی مانع از وقوع آن شوی، اما خوب دقت كن :

اینكه چه اتفاقاتی بعد از آن بیفتد كاملا در دست توست ...

تو عصبانی می شوی، شاید فحش هم بدهی و به شدت دخترت را برای ریختن چای روی بلوزت دعوا میكنی. دخترت گریه میكند. تو هم بعد از دعوا كردن او به طرف  همسرت برمیگردی و از او هم برای اینكه فنجان چای را درست لبه میز گذاشته است، انتقاد میكنی. درگیری لفظی كوتاهی بین شما پیش میآید. تو با عصبانیت به طبقه بالا میروی بلوزت را عوض میكنی و بعد با عجله پایین میآیی و می بینی كه دخترت در حالی كه هق هق میكند هنوز در حال خوردن صبحانه اش است، پس هنوز آماده رفتن به مدرسه نیست، بنابراین كمی دیر میجنبد و از سرویس مدرسه جا میماند. همسرت هم دیر كرده است و باید هر چه سریعتر خود را به محل كارش برساند. حالا این تو هستی كه باید با عجله ماشین را روشن كنی و دختر كوچكت را به مدرسه برسانی. چون دیرت شده است مجبوری با سرعت بیشتر از حد مجاز رانندگی كنی. پس از 15 دقیقه تأخیر و یك قبض جریمه بالاخره به مدرسه میرسی. دخترت كه خیلی عجله دارد بدون خداحافظی به طرف ساختمان مدرسه میدود ... حالا تو با 20 دقیقه تأخیر به اداره میرسی، ولی تازه میفهمی كه كیفت را با خودت نیاورده ای. روزت را خیلی بد شروع كرده ای و با گذشت ساعت ها میبینی كه اوضاع دارد بدتر و بدتر هم میشود ... زمان كار تمام شده است و وقتش است كه به خانه برگردی. وقتی به خانه میرسی متوجه میشوی اشكالی  در روابط تو با همسر و دخترت بوجود آمده است ...

 میدانی چرا؟

بخاطر عكس العملهایی كه امروز صبح ­به آن اتفاق نشان دادی ...

خوب فكر میكنی چرا چنین روز بدی را پشت سرگذاشتی ...

1ـ آیا فنجان چای باعث آن شد؟

2ـ آیا دخترت مقصر بود؟

3ـ آیا پلیس و جریمه ای كه شدی این اوضاع را پیش آورد؟

4ـ آیا خودت اوضاع را به این شكل درآوردی؟

بله البته كه پاسخ 4 درست است.

 تو هیچ كنترلی بر ریخته شدن فنجان چای نداشتی اما عكس العمل تو در طول 5 دقیقه پس از آن اتفاق بود كه تمام روزت را خراب كرد ... اما  آنچه كه میتوانست و درست بود كه اتفاق بیافتد تا روز خوبی در انتظار تو باشد چه بود؟

فنجان چای روی بلوزت میریزد ... دخترت میخواهد بزند زیر گریه، اما تو خیلی آرام میگویی : " اشكالی ندارد عزیزم، فقط دفعه بعد دقت بیشتری بكن تا فنجان چای را نریزی". حوله ای بر میداری و به طبقه بالا میروی. بعد از عوض كردن بلوز، كیف ات را برمیداری و سریع به طبقه پایین میآیی. از پنجره میبینی دخترت در حالیكه دارد برای تو و مادرش دست تكان میدهد، سوار سرویس مدرسه شد. قبل از رفتن به محل كارت با همسرت خداحافظی میكنی. پنج دقیقه هم زودتر به اداره میرسی و با خوشرویی شروع به احوالپرسی با همكاران میكنی. رئیس به تو میگوید كه روز خوبی در پیش خواهید داشت.

 دیدی كه این دو عكس العمل متفاوت به یك اتفاق چه نتایج متفاوتی بدنبال داشت!!!

دو سناریوی مختلف كه شروعی مشابه داشتند به دو گونه كاملا ( برعكس ) متناقض پایان یافتند. چرا؟

چون عكس العمل تو متفاوت بود .

 همانطوركه گفتم، ما هیچ كنترلی روی10% از اتفاقاتی كه برایمان میافتد نداریم، اما 90% بقیه را با عكس العمل خودمان نسبت به آن اتفاقات شكل میدهیم.

 برای بكار بردن راز 10/90  چند راه پیشنهاد میكنم :

اگر كسی حرف بدی در مورد تو به زبان آورد از كوره در نرو، بگذار نارا حتی ات فروكش كند، البته میتوانی بگذاری كه آن حرف تاثیر ناخوشایندی بر تو بگذارد اما با نشان دادن عكس العمل مناسبی به آن، میتوانی از خراب شدن بقیه روزت جلوگیری كنی.

یك عكس العمل بد و نامناسب به اتفاقی كه افتاده است، میتواند باعث از دست دادن دوستانت، اخراج شدنت و مورد فشار قرار گرفتنت شود.

اگر راننده ای در خیابان جلوی تو بپیچد و راه تو را بند آورد، با عصبانیت روی فرمان ماشین میكوبی! آیا فحش میدهی و یا فشار خونت خیلی سریع بالا میرود! و یا اینكه پیاده می شوی و با آن راننده خاطی گلاویز میشوی! برای چه كسی اهمیت دارد كه 10 دقیقه دیرتر به اداره برسی؟ چرا اجازه میدهی روزت خراب شود؟

 راز 10/90 را همیشه به یاد داشته باش و نگرانی را از خودت دور كن ...

 وقتی به تو خبر میدهند كه از محل كارت اخراج شده ای چرا میگذاری خوابت با افكار پریشان به هم بریزد و عصبی تر شوی؟ بهتر نیست بجای اینكه انرژی و وقتت را صرف نگران شدن بكنی، از آن برای پیداكردن كار جدیدی استفاده كنی؟

وقتی هواپیما دیر میرسد و تمام برنامه هایت بهم میریزد چرا عصبانیت خود را سر كمك خلبان خالی میكنی؟ او كه هیچ كنترلی بر اوضاع نداشته است، از این فرصتی كه تا رسیدن هواپیما باقی است میتوانی برای مطالعه، آشنا شدن با سایر مسافرین و ... استفاده كنی.

 با ­تحت فشار قرار دادن خود در چنین مواقعی فقط باعث میشوی اوضاع بدتر و بدتر شود ...

 حالا دیگر به راز 10/90 پی برده ای، آنرا در كارهای روزانه ات به كار ببند و از نتایج شگفت انگیزی كه به ارمغان میآورد لذت ببر.

+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت 6:57 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کني.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برابت آرزو کنم

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت 0:4 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

به کعبه گفتم :

تو از خاکی، منم از خاک

چرا باید بگردم دور تو من ؟

 

ندا آمد :

تو با پا آمدی

باید بگردی ...

برو با دل بیا، تا من بگردم ...

+ نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط منصوره و مینا |

خدايا من انسانم به آنگونه اي که تو آفريدي ... نمي توانم مثل فرشتگانت پاک و آسماني باشم ... گاهي فريب مي خورم و گاهي فريب ميدهم ... گاهي ناشکر مي شوم و گاهي خودخواهي وجودم را فرا مي گيرد ... اما هميشه هميشه هميشه پشيمان مي شوم و به سوي تو باز مي گردم ...

چون آغوش تو هميشه باز است ...

 پروردگارا مي دانم که دعا سرنوشت بد را از ما دور مي سازد ... پس اين بار نيز دست نياز را به درگاه تو دراز مي کنم و از کسي خواسته هايم را طلب مي کنم که هيچ گاه بر سرم منت نمي گذارد ... آرزوهايم را به تو مي گويم ... به تو که هميشه دوست مني ... عاشق تر از هميشه سر بر آستان ملکوتيت مي گذارم و در دل دعا مي کنم و از تو مي خواهم که اگر به صلاح است دعايم را مستجاب کني ...

 خدايـــــا ... سايباني از جنس اشک و نياز مي خواهم تا سجاده ي دلم را در آن بگسترانم و با دستان خسته قنـــوتم از تو بخواهم که بر وجود سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي عشق و ايمان را بار دگر در من تازه گرداني ...

خدايـــــا ...  به من توفيق تلاش مقابل شکست ...  صبر در نوميدي  ... رفـتن بي همـــــراه ... کار بي پاداش ... فداکاري در سکوت ... دين بي دنيا ... ايمان بي ريا ... خوبي بي نمود ... عـــــشق بي هوس ... تنهايي در انبوه ... و دوست داشتن بدون آنکه دوست بداند، روزي کن ... و همواره با من بمان و تنهايم مگذار ...

 بگذار نخي به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نکنم که آرامش دل تنها با يـــاد تو ميسر است ...

توفيقم ده که بيش ازطلب همدردي، همدردي کنم ...

بيش از آنکه مرا بفهمند، ديگران رادرک کنم ...

بيش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم ...

زيرا در عطا کردن است که ميستانيم و دربخشيدن است که بخشيده ميشويم و در مردن است که حيات ابدي مي يابيم ...

 خداوندا ...

امروز به تو توكل مي كنم ... مرا به آغوش خود هدايت كن تا احساس امنيت كنم ... مرا در نور خود شستشو بده و بگذار در لذت و خوشي تو غوطه ور شوم ...

مرا سرشار از آرامش خود كن ...

مرا در آغوش خود بگير و با من حرف بزن ...

بگذار خود را آنگونه ببينم كه تو مرا مي بيني ...

بگذار نگاهت كنم ...

بگذار گرمي حضورت را حس كنم و نفست را به آرامي در ذهنم حل كنم ...

بگذار آنقدر خيره نگاهت كنم تا به رويايي عميق فرو روم .................

آري به رويايي عميق ...

زيرا فقط در روياست كه با من حرف مي زني و مرا ...

فقط در روياست كه به من مي گويي بنده كوچكم دوستت دارم و مراقبت هستم ...

مي گويي من گاهي از راه هايي به ظاهر بي رحمانه هدايتت مي كنم ... اما تـــو نمي تواني درك كنی ...

فقط در آنجاست كه مي گويي فرزندم تو متوجه نمي شوي وقتي راه مي روي با نگراني نگاهت مي كنم و مي بينم كه گاهگاهي زمين مي خوري ولي دستت را نمي گيرم تا خودت بلند شوي و دوباره از اول شروع كني اما تو مي پنداري كه من تو را فراموش كرده ام !!!!!!!!!!!!

 من مي گويم خداوندا كمكم كن تا ابد همانگونه باشم كه تو مرا آفريدي ... پـــاک و معصوم و بي ريا ...

و تو لبخند مي زني و هيچ نمي گويي.


یا ضامن آهو ...

+ نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 6:6 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |

حدودا شش سالت بود که زهره خانم اینا از محلتون رفتن و به جای اونا یه خانواده جدید اومدن با یه دختر همسن و سال تو. اسمش فاطمه بود.

اون زمان تو بودی و فاطمه و مینا و مریم و زهرا و صفورا ... هر روز توی کوچه، ته بن بست، بساط مامان بازی و خاله بازی تون به راه بود.

صفورا 1 سال از  تو بزرگتر بود، تو و فاطمه و زهرا همسن بودین و مینا و مریم هم 1 سال از شما کوچکتر.

تو و فاطمه با هم مدرسه رو شروع کردین و دوستی و حتی شباهتتون به همدیگه اینقدر زیاد بود که آقای پناهنده فکر میکرد که شما دو تا خواهرین ...

کلاس دوم بودین ... بعضی روزا با کوکب خانم میرفتین مدرسه و بعضی روزا هم با مامان تو ... یادته که فاطمه خیلی زیاد زمین میخورد، بعضی وقتا موقع رد شدن از خیابون، بالا رفتن از پل یا رد شدن از روی جدولا تعادلش رو از دست میداد و میخورد زمین ...

مامانت کم کم نگران شد، به کوکب خانم گفت که فاطمه رو ببره دکتر و مسئولیت مدرسه بردن و آوردن شما ها رو هم خودش به عهده بگیره ...

احساس کردی که فاطمه مشکلی داره، از اون به بعد سعی کردی خیلی خیلی حواست بهش باشه، مدام دور و برش چرخیدی تا یه موقع اتفاقی نیفته و اینقدر روی این مسئله حساسیت پیدا کردی که به مامان پیشنهاد دادن که شما 2 تا رو از هم جدا کنن ....

بالاخره کلاس دوم هم تموم شد و به پیشنهاد دکتر فاطمه مجبور شد که 1 سال استراحت کنه و قید مدرسه رو بزنه ...

تو رفتی کلاس سوم، اما فاطمه توی خونه موند ... هر دو تون شکستین، دوستی پاک و بزرگ اون موقع و این دوری بدجور داشت اثر میذاشت ...

بابا اینا فاطمه رو بردن تهران و همونجا معلوم شد که فاطمه MS داره ... یکسال خونه نشینی فاطمه همان و تا به امسال خونه نشین شدنش همان ...

از همون سال هردو تا پای فاطمه فلج شد و کلاس سوم رو در حالی شروع کرد که توی بغل کوکب خانم به مدرسه میومد و بعدها با ویلچر ...

وارد راهنمایی شدی اما فاطمه پنجم دبستان بود و مدرسه ها از هم جدا شد ... کم کم این دوری و درس و مجبور بودن به کم کردن ساعات بازی شما ها رو از هم دور کرد ...

رفتی هنرستان و بعدم دانشگاه و فاطمه هم دیپلم اش رو گرفت و خونه نشین شد ... تا چند سال پیش که توی یه محله بودین هر از گاهی بهش سر میزدی اما بعد از اون دیگه حتی صداش رو هم نشنیدی ...

فاطمه الان کاملا فلج شده، دستاش هم حرکت ندارن و به خاطر نشستن همیشگی اش، حالت بدن، پاها و دستاش هم عوض شده و حتی از نظر کلامی هم دچار مشکل شده ...

 

مدام خودت رو سرزنش میکنی و مطمئنی که یه روز دیر میشه ، دیر میشه و تو همکلاسی، همسایه و دوست صمیمی فرصت دیدن و حرف زدن با فاطمه رو از دست میدی، فاطمه ای که مامان تو رو به اندازه مامان خودش و بابات رو به جای بابای هیچوقت نداشتش، از صمیم قلب  دوست داره ...

اما باز نمیتونی بری و ببینیش ...

ترسویی ...

ترس از خودت ، ترس از دیدنش و بیشتر از این سرکوفت زدن به خودت، ترس از این همه بیوفایی ، ترس از یادآوری بیشتر گذشته ...

ترس به خاطر خجالتزده بودن ... خجالت از فاطمه، از کوکب خانم، از خودددتتتت ... از اون همه سال همسایگی و دوستی ... از اون همه دوران خوش بچگی ...

وای بر تو منصوره ...

 

ویلچر

+ نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط منصوره و مینا |